تبلیغات |
love TO love | ||
|
اول سلام به همه ی دوستان گلم که گه گداری به وب بنده سر می زنند ![]() بعد از اونجایی که من امسال کنکور دارم فعلا تا اطلاع ثانوی خداحافظ ![]() برام دعا کنید که سربلند بشم من رشتم ریاضیه و ایشال... خانوم مهندس آینده بشم منم برای همه ی کنکوری های سال 91 دعا می کنم به خواستشون برسن.... دوستون دارم و همیشه پیروز باشید ![]() خداحافظ همین حاااااااااالااا ![]() یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه. اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره. لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد. کمی که رفت ,با پیرزنی روبرو شد.پیرزن توی پارک نشسته بود و به چند تا کبوتر زل زده بود.پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد. تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س. پسرک به اون تعارف کرد. پیرزن با تشکر زیاد , قبول کرد و لبخندی زد. لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود. آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند , بدون گفتن حرفی. با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد , بلند شد و آماده ی رفتن شد. چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد. هنگامی که پسر به خانه اش برگشت , مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.
پرسید:” چی شده پسرم که این قدر خوشحالی؟ پسر جواب داد: من با خدا نهار خوردم. و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد: “می دونی مادر, اون قشنگترین لبخندی رو داشت که من تا حالا دیده ام.” و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت. پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید:”مادر , چی تو رو امروز این جور خوشحال کرده؟” و اون جواب داد:” من امروز با خدا غذا خوردم.” و ادامه داد:”اون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود.” ما نمی دانیم خدا چه شکلی است. مردم به خاطر دلیلی به زندگی ما وارد می شوند؛بله یک دلیل. پس چشمان وقلبهای تان را باز کنید. ممکن است هر جا با خدا روبرو شوید. در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمیکردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرندآن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه بازمیگردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند خندیدند به خاطراتشان فکر کردند
مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمیرفت و همه چیز را به شوخی میگرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما میخواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بیتفاوتیاش بردارد و مثل بقیه بچههای این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.” حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “پسرم اگر تو همین باشی که پدرت میگوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را میدانی؟” پسر تنبل شانههایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟” حکیم با تبسم گفت: “آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که میگویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.” صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه دارد. پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: “این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!”
حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشتهای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: “این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشتهای!” روی تخته نوشته شده بود: “مهم نیست!” و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: “من اگر همینطوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.” حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: “جواب تو همین است که خودت همیشه میگویی!” روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: “لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟” حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: “هر چه را آشپز میگوید تا ظهر انجام بده!” پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: “چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!” و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت. پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: “راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟” حکیم با خنده گفت: “او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلیاش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش میگرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا میکرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و اینجا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بیجهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش میشود اعمال درست برای او مهم میشوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمیشوند.”
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت نکته : رقابت سکون ندارد.
در همه عالم كسی به یاد ندارد نغمه سرایی كه یك ترانه بخواند تنها با یك ترانه در همه ی عمر نامش اینگونه جاودانه بماند *** صبح كه در شهر، آن ترانه درخشید نرمی مهتاب داشت، گرمی خورشید بانگ: هزارآفرین! زهرجا بر شد شور و سروری به جان مردم بخشید *** نغمه، پیامی ز عشق بود و ز پیكار مشعل شب های رهروان فداكار شعله بر افروختن به قله كهسار بوسه به یاران، امید و وعده به دیدار *** خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست! شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصید! هركس به هركس رسید نام تو را پرسید هر كه دلی داشت، بوسه داد و ببوسید! *** یاد تو، در خاطرم همیشه شكفته ست كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست ملت من، با "مرا ببوس" تو بیدار خاطره ها در ترانه ی تو نهفته ست *** روی تو را بوسه داده ایم، چه بسیار خاك تو را بوسه می دهیم، دگر بار ما همگی " سوی سرنوشت" روانیم زود رسیدی! برو، "خدا نگهدار" *** "هاله" ی مهر است این ترانه، بدانید بانگ اراده ست این ترانه، بخوانید بوسه ی او را به چهره ها بنشانید آتش او را به قله ها برسانید فریدون مشیری *****
کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود هیچگاه خوشبخت نخواهد شد. اپیکور فاصله ی بین دو بدبختی ،همان خوشبختیست!!! چارلی چاپلین آدمی ناتوان ترین موجود جهان است، بویژه در برابر خودش. هیچ كس بهتر از خود انسان نمی تواند خودش را فریب دهد. هر كس نیمی از عمرش را در فریب دادن خود تلف می كند . آبراهام لینكلن عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه میبیند . مارک تواین نامم را پدرم انتخاب کرد نام خانوادگیم را یکی از اجدادم دیگر بس است... راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
دخترك خنده كنان گفت كه چیست راز این حلقه زر راز این حلقه كه انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه كه در چهره او اینهمه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است همه گفتند : مبارك باشد دخترك گفت : دریغا كه مرا باز در معنی آن شك باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر دید در نقش فروزنده او روزهایی كه به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر زن پریشان شد و نالید كه وای وای این حلقه كه در چهره او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه بردگی و بندگی است
آه ای مردی كه لبهای مرا از شرار بوسه ها سوزانده ای هیچ در عمق دو چشم خامشم راز این دیوانگی را خوانده ای هیچ می دانی كه من در قلب خویش نقشی از عشق تو پنهان داشتم هیچ می دانی كز ای عشق نهان آتشی سوزنده بر جان داشتم گفته اند آن زن زنی دیوانه است كز لبانش بوسه آسان می دهد آری اما بوسه از لبهای تو بر لبان مرده ام جان میدهد هرگزم در سر نباشد فكر نام این منم كاینسان ترا جویم بكام خلوتی می خواهم و آغوش تو خلوتی می خواهم و لبهای جام فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر ساغری از باده ی هستی دهم بستری می خواهم از گلهای سرخ تا در آن یك شب ترا مستی دهم آه ای مردی كه لبهای مرا از شراربوسه ها سوزانده ای این كتابی بی سرانجامست و تو صفحه كوتاهی از آن خوانده ای
روایات
زیادی در باره ولنتاین وجود دارد که یکی از انها به قرن سوم میلادی در روم
مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود، او به این نتیجه
رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل در جنگاوری
میکنند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند، به همین
دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد.. و
آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدی خود را به هم زده و نامزد خود را ترك
كنند. در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس
برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان
جوان مراسم ازدواج را اجرا می کرد... گفته میشود که وقتی امپراطور پی به
این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند... ♥ ♥ ♥ ولنتاین كشیشی بود كه یك روز در دنیا رو به اسم خود ثبت كرد روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر بهرنحوی ابراز کنند. این هدایا فقط بین جوانها رد و بدل نمیشود بلکه در سرتاسر دنیا، انسانها این هدایا را به کسانی که دوستشان دارند، اعضای فامیل و … هدیه میدهند تا محبت خود را نسبت به آنها ابراز کنند
Happy Valentine زمان نفس نفس می گذرد و هر نفس می تواند فرصتی باشد فرصتی برای بودن دیدن و نشنیدن دریغا از چشم ها که نمی بینند و گوش ها که می شنوند زمان نفس نفس می گذرد هر نفس می تواند فرصتی باشد فرصتی برای گریستن مجالی برای فریاد دریغ از حنجره ها که نمی خوانند نفس زمان زمان به شماره می افتد و زمان نفس نفس می گذرد نفسی نیست همنفسی فرصتی فریادی... یادی... یادی
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . . . چشمهایتان را باز میکنید. متوجه میشوید در بیمارستان هستید. پاها و دستهایتان را بررسی میکنید. خوشحال میشوید که بدنتان را گچ نگرفتهاند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار میدهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق میشود و سلام میکند. به او میگویید، گوشی موبایلتان را میخواهید. از اینکه به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شدهاید و از کارهایتان عقب ماندهاید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را میآورد. دکمه آن را میزنید، اما روشن نمیشود. مطمئن میشوید باتریاش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار میدهید. پرستار میآید. «ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. میشه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟ «متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم». «یعنی بین همکاراتون کسی شارژر فیش کوچک نوکیا نداره»؟ «از ۱۰سال پیش، دیگه تولید نمیشه. شرکتهای سازنده موبایل برای یک فیش شارژر جدید به توافق رسیدن که در همه گوشیها مشترکه». «۱۰سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم». «شما گوشیتون رو یک هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از اینکه به کما برید». «کما»؟! باورتان نمیشود که در اسفند۱۳۸۷ به کما رفتهاید و تیرماه ۱۴۱۲ به هوش آمدهاید. مطمئن هستید که نه میتوانید به محل کارتان بازگردید و نه خانهای برایتان باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه میپرداختید و بعد از گذشت این همه سال، حتما بوسیله بانک مصادره شده است. از پرستار خواهش میکنید تا زودتر مرخصتان کند. ادامه مطلب
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی
و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا
شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش
باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم
گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. به ادامه مطلب بروید ادامه مطلب |
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||