تبلیغات
love TO love

love TO love
نویسندگان
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد....


[ 1391/04/18 ] [ ساعت 23 و 09 دقیقه و 52 ثانیه ] [ نفس ]
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود . عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود …بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…

می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی “تـعطیــل است” و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!


این روزها “بــی” در دنیای من غوغا میکند! بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ، بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا ، بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام ،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح ، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان
بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو……






[ 1391/04/18 ] [ ساعت 22 و 58 دقیقه و 03 ثانیه ] [ نفس ]
.

ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو.

*******************

حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادرانند.

*******************

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید.



ادامه مطلب

[ 1391/04/18 ] [ ساعت 22 و 54 دقیقه و 24 ثانیه ] [ نفس ]
ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!



[ 1391/04/18 ] [ ساعت 22 و 35 دقیقه و 31 ثانیه ] [ نفس ]
راهی برای رفتن

                        نفسی برای بریدن

                                           كوله بارم بر دوش

                                                           مسافر میشوم گاهی...

عشقی برای خواندن

                                بغضی برای شكفتن

                                                        خاطراتم در دست

                                                                       بازیچه میشوم گاهی...

نگاهی در راه

                           اعتمادی پرپر

                                                   پاهایم خسته

                                                                     هوایی میشوم گاهی...

فكرهای كوتاه

                    صبری طولانی

                                           صدایی در باد

                                                                زمستان میشوم گاهی...

روزهای رفته

                       ماه های مانده

                                              تقویم ام بی تاب

                                                                      دلم تنگ  میشود گاهی...

جای پایی سرد

                        رد پایی گنگ

                                           در این سایه ی تنهایی

                                                                           چه بی رنگ میشوم گاهی...



[ 1391/04/18 ] [ ساعت 22 و 32 دقیقه و 50 ثانیه ] [ نفس ]

گرچه خسته ام گرچه دلشکسته ام باز هم گشوده ام درى به روى انتظار تا


بگویمت هنوز هم به آن صداى آشنا امید بسته ام.


اى تو صاحب زمان! اى تو صاحب زمین! دل جدا ز یاد تو آشیانه اى خراب


وبى صفاست یاد سبز وروح بخش تو یاد لطف بى نهایت خداست کوچه باغ


سینه ام اى گل محمدى به عطر نامت آشناست آنکه در پى تو نیست کیست؟


آنکه بى بهانه تو زنده است در کجاست؟


اى کرامت وجود! باد غربتى که مى وزد به کوچه هاى بى تو بوى مرگ مى


دهد بوى خستگى فسردگى کوچه ها در انتظار یک نسیم روح بخش یک پیام


آشنا ودلنواز سینه را گشوده اند. کوچه هاى ما همیشه عاشق تو بوده اند.


اى کبوتر دلم هوایى محبتت! سینه ام آشناى نعمت غم است گر هزار کوه غم


رسد هنوز هم کم است از درون سینه ام ناله هاى مرغ خسته اى به گوش مى رسد. بالهاى زخمى ام نیازمند مرهم است.


صبحگاه جمعه ها آفتاب یاد تو ز (ندبه)هاى ما طلوع مى کند. آنکه شب پس


از دعا با سرود اشتیاق ونغمه امید با دلى سفید خواب رفته است روز را به


شوق دیدنت شروع مى کند اى تو معنى امید وآرزو! اى براى انتظار عاشقانه


آبرو! عشقهاى پاک در میان خنده ها وگریه هاى عاشقان پیش عصمت الهى ات خضوع مى کند.


اى بهانه اى براى زیستن! اشتیاق همچو سبزه بهاره هر طرف دمیده است.


جمکران جلوه اى از انتظار وشوق ماست اى بهار جاودان اى بهار آفرین ما


در انتظار مقدم توییم اى امید آخرین!


اى عزیز دل پناه شیعیان اى فروغ جاودان! سایه بلند نام ویاد تو از سر


وسراى عاشقان بیقرار کم مباد قامت بلند شوق جز بر آستان پرشکوه انتظار


 خم مباد.


برای سلامتی ایشون و ظهورشون صلوات




[ 1391/04/15 ] [ ساعت 11 و 59 دقیقه و 48 ثانیه ] [ نفس ]

تو را دوست می دارم٬نمی دانم چرا٬

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من٬

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم٬

ای شقایق زندگی ام٬

ای تنها ستاره آسمان قلبم٬

ای زیباترین زیباییهای محبت٬

ای بهانه شبهایم٬

ای تنها نیاز زنده بودنم٬

ای آغاز روز بودنم٬

ای نیمه ژنهان من٬

و تو ای معشوقه من٬

تو را با تمام وجود٬

                           دوست دارم و

                                        می پرستم.




[ 1391/04/15 ] [ ساعت 11 و 49 دقیقه و 16 ثانیه ] [ نفس ]
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن
تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم
آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم
آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم
آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم
آنجا که شک است ایمان بدهم
آنجا که نومید است امید شوم
آنجا که ظلمت است چراغی برافروزم
آنجا که غم است شادی به پا کنم 

خداوندا
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
زیرا با دادن است که می گیریم
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم
با بخشیدن است که بخشوده می شویم
وبا مردن است که زنده می شویم

                                                                                                            آمین



[ 1391/04/12 ] [ ساعت 14 و 29 دقیقه و 33 ثانیه ] [ نفس ]

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت. این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایقهای تفریحی شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف می كرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد.روزها و هفته ها سپری شد.

یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد كنار پنجره را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد دیگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در كمال تعجت ، او با یك دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف كند ! پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند.




[ 1391/04/12 ] [ ساعت 14 و 17 دقیقه و 12 ثانیه ] [ نفس ]

بوسه ای بر من زد
بر لب تشنه ی من
چشم او مست و خمار
چشم من تشنه دانستن یک کهنه سوال
که مرا از سر عشق می بوسد؟؟؟؟؟

و دو دستش آرام
همچو پیچک
دور من می تابید

و من ساده دل از این احساس
که مرا از سر عشق میخواهد
غرق آغوش پر از شهوت او بودم و بس

عشق من
در دل او شعله نداشت
آنزمان. . . که . . . . دکمه ها ی پیراهن من
با حس سرانگشتانش
یک به یک می شد باز
ولبانش
دما دم می نشست بروی
لب دندان گناه آلودم

من به او خیره او
چشم دل بسته به کنکاش وجودم مشغول

عاقبت از سر ارضاء به خودش لرزیدو....
دل من نیز به خود لرزیدو
روی تخت بی عاری خود بی رمق افتاد و
دل من نیز زپا افتاد و
آهی از دل سر داد
آه من . . . در گلویم خشکید
قطره ای اشک از آرامش روح
کنج چشمش بنشست
دل من نیز
در حس حماقت بشکست
آه
منو دل هردو
پاخورده جامانده و مخدوش
به او خیره شدیم
او به من
نه دگر کرد نظر
نه دگر داشت او میل


لعنت به تو و حس پلیدت که مرا
هر موقع که میلت باشد
می فریبی بانو . . .

من زخود بیزارم
من از این دل
از این حس
از این حال و هوا بیزارم
به خدا بیزارم

 




[ 1391/04/11 ] [ ساعت 14 و 00 دقیقه و 56 ثانیه ] [ نفس ]
فانــــوس خیـــــس

روی علف ها چکیدهام

من شبنم خواب آلود یک ستاره ام

که روی علف های تاریک چکیده ام

جای من اینجا نبود

نجوای نمناک علف ها را می شنوم

جایم اینجا نبود

فانوس

درگهواره خروشان دریا شست و شو می کند

کجا می رود این فانوس ،

این فانوس دریاپرست پر عطش مست ؟

بر سکوی کاشی افق دور

نگاهم با رقص مه آلود پریان میچرخد

زمزمه های شب در رگ هایم می روید

باران پر خزه مستی

بر دیوار تشنهروحم می چکد

من ستاره چکیده ام

از چشم نا پیدای خطا چکیده ام

شب پرخواهش

و پیکر گرم افق عریان بود

رگه سپید مرمر سبز چمن زمزمه می کرد

و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد

پریان می رقصیدند

و آبی جامه هاشان بارنگ افق پیوسته بود

زمزمه های شب مستم می کرد

پنجره رویا گشوده بود

و او چون نسیمی به درون وزید

اکنون روی علف ها هستم

و نسیمی از کنارم میگذرد

تپش ها خاکستر شده اند

آبی پوشان نمی رقصند

فانوس آهسته بالا وپایین می رود

هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید

چشمانش خوابی را گم کردهبود

جاده نفس نفس می زد.

صخره ها چه هوسناکش بوییدند!

فانوس پر شتاب!

تا کی می لغزی

در پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ؟

زمزمه های شبپژمرد

رقص پریان پایان یافت

کاش اینجا نچکیده بودم!

هنگامی که نسیم پیکراو در تیرگی شب گم شد

فانوس از کنار ساحل براه افتاد

کاش اینجا- در بستر پرعلف تاریکی- نچکیده بودم!

فانوس از من می گریزد

چگونه برخیزم؟

به استخوان سرد علف ها چسبیده ام

و دور از من ، فانوس

در گهواره خروشان دریاشست و شو می کند





[ 1391/04/10 ] [ ساعت 22 و 23 دقیقه و 42 ثانیه ] [ نفس ]

هر وقت از آسمان نا امید می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از آدم ها دلگیر می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از دنیا سیر می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از انتظار خسته می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت در پوچی غرق می شوم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت از زمان فاصله می گیرم

... یادم باشد که خدا هست

هر وقت در خودم گم می شوم

... یادم باشد که خدا هست

یادم باشد که خدا باران را بر من هدیه کرد تا از آسمان نامید مباشم.

...مهربانی را به من هدیه داد تا بتوانم به آدم ها هدیه کنم.

...وعده ی مرگ را به من داد تا به دنیا دل نبندم.

...با تولد هر کودک شوق زندگی کردن را در من دو چندان کرد.

... وبا لبخند هر کودک معصوم زندگی برایم شیرین تر می شود.

و عشق...

عشق را به من هدیه کرد تا در انتظار معشوق جان دهم.

...یادم باشد که خدا با نگاه مهربانش  جاده ی تاریک زندگی مرا روشن می کند،

تا از تاریکی نترسم و همراه من است 

                              و دستان مرا گرفته

                                         و مرا راهنمایی میکند تا...

                                                                       تنها نباشم !




[ 1391/04/10 ] [ ساعت 22 و 22 دقیقه و 14 ثانیه ] [ نفس ]
خداوندا
تو می دانی که من دلواپس فردای خود هستم

مباداگم کنم راه قشنگ آرزو هارا

مبادا گم کنم اهداف زیبارا

وناگه جابمانم از قطارموهبت هایت

دلم بین امیدو ناامیدی می زند پرسه

خداوندامرا تنها تو نگذاری

 





[ 1391/04/10 ] [ ساعت 22 و 08 دقیقه و 11 ثانیه ] [ نفس ]
سلام من اومدم.پنج شنبه کنکورم رو دادم و تموم شد.اینجا که اصلا جو کنکور نداشت ولی من از استرس داشتم می مردم ولی بعد که تموم شد گفتم همین بود..درکل نه خیلی خوب بود نه بد..حالا دیگه خدا چی بخواد.
اخر این هفته هم که دانشگاه ازاد کنکور دارم....با آرزوی پیروزی برای همه ی دوستان مخصوصا مهندسان عزیز




[ 1391/04/10 ] [ ساعت 22 و 00 دقیقه و 17 ثانیه ] [ نفس ]
اول سلام به همه ی دوستان گلم که گه گداری به وب بنده سر می زنند

بعد از اونجایی که من امسال کنکور دارم فعلا تا اطلاع ثانوی خداحافظ

برام دعا کنید که سربلند بشم من رشتم ریاضیه و ایشال... خانوم مهندس آینده بشم منم برای همه ی کنکوری های سال 91 دعا می کنم به خواستشون برسن....

دوستون دارم و همیشه پیروز باشید

خداحافظ همین حاااااااااالااا




[ 1390/12/20 ] [ ساعت 14 و 58 دقیقه و 00 ثانیه ] [ نفس ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

سلام من نفس هستم.امیدوارم در لحظاتی که در وبلاگ من هستید بهتون خوش بگذره وهمچنین با نظراتتون منو خوشحال کنید*ممنون*
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

<
 // setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);